معماری
خانه / استاد علوی / سخنرانی ها / جلسه عمومی ۳۱ اردیبهشت ۹۸ جلسه ۳۴۷

جلسه عمومی ۳۱ اردیبهشت ۹۸ جلسه ۳۴۷

بسم الله الرحمن الرحیم

 

     جلسه ۳۴۷                                                                      مورخ : ۹۸/۲/۳۱

بحث به اینجا رسید که انسان به دنبال زندگی ایده آل به این نتیجه می رسد که چاره ای جز تفکر، تعقل و معرفت ندارد. از همین زمان جوانه های حیات معقول یعنی زندگی براساس عقل شکوفا می شود. وقتی انسان به شناخت مادی و تجربی ظواهر دنیا قانع نمی شود به دنبال شناخت برتر و بالاتر میرود تا بتواند زندگی ایده آل داشته باشد و به سمت هدف حرکت کند. این شناخت برتر و بالاتر از شناخت های ظاهری زندگی عاقلانه یا حیات معقول نام دارد به این معنی که هدف زندگی را عقل مشخص کند و انسان به دنبال کاملترین، عالی ترین و در دسترس ترین هدف است. عقل به انسان می گوید یک زندگی خوب و معقول چه هدفی دارد و همه ی اهداف بلند را بررسی می کند. عقل در درجه ی اول باید هدف را بررسی کند و بشناسد. بعد از اینکه هدف را پیدا و شناسایی کرد باز هم خود عقل باید راه رسیدن به هدف را بگوید.

در نتیجه زندگی معقول سه رکن دارد. ۱٫ شروعش از روی عقل، آگاهی و شناخت است. ۲٫ هدف دارد و آن هدف را عقل انتخاب می کند. ۳٫ راه رسیدن به آن هدف را هم عقل مشخص می کند.

به طور طبیعی عقل هدفی را مشخص می کند که از روی آگاهی و شناخت باشد، از اهداف دیگر بالاتر و کامل تر باشد و همچنین قابل دسترس باشد نه اینکه هدفی خیالی و توهمی باشد. بسیاری از انسان ها اهدافشان را در زندگی براساس تخیل انتخاب می کنند. یک روز مردی با تخصص خاصی به من گفت من می خواهم روی زاد و ولد جن ها آزمایش کنم. همانطور که درآزمایشگاه زاد و ولد حیوانات را بررسی می کنند. این یک توهم است. جن ها انواع و اقسام دارند. یک صنفشان همین مار و عقرب هایی است که درآزمایشگاه ها بررسی می کنند اما یک طیفی از آنها در آزمایشگاه نمی آیند که انسان بتواند بررسی کند. این مثالی بارز از توهم و تخیل است. اهداف بسیاری از انسان ها هم در زندگی همینطور خنده آور است.

بر خیالی صلحشان و جنگشان                وز خیالی فخرشان و ننگشان (مولوی)

بسیاری از سرمایه داران و ثروتمندان که هنوز به هدفشان نرسیده اند وقتی با آنها صحبت شود معلوم می شود در تخیلاتشان به دنبال چیزهایی هستند که خواب و خیال است. انسان ها نباید بر اساس خواب و خیال بلکه باید بر اساس عقل هدفشان را مشخص کنند تا به یک هدف معقولانه و قابل دسترس برسند. باید استعداد ها و ظرفیت هایشان را هم بررسی کنند. اینطور نیست که مثلا یک شخص بخواهد به راحتی جن ها را بررسی کند. در ابتدا باید ابزار جن شناسی را در خودش ایجاد کند. یعنی برای مثال اگر یک جنی آمد و به او چیز هایی گفت ناگهان دچار ناراحتی اعصاب نشود چون هنوز آن ظرفیت و سنخیت بین حواسش با آن جن برقرار نشده است. مثالی دیگر همین است که انسان بخواهد با چشمش نور خورشید را بررسی کند یا اینکه بخواهد خورشید را در زمان کسوف نگاه کند. نه تنها موفق نمی شود بلکه چشمش هم آسیب می بیند چون آن طول موج، نوع وجودی اش با سلولهای چشم انسان سنخیت ندارد. اول از هر چیز باید بین مُدرِک و مُدرَک یعنی بین چیزی که ادراک می کند و چیزی که ادراک  می شود سنخیتی وجود داشته باشد. اینکه انسان ها می توانند اجسام و رنگ ها را ببینند به این علت است که بین سلولهای چشم انسان و آنها سنخیتی وجود دارد. همینطور  بین گوش انسان و صداهایی که می شنود سنخیتی وجود دارد. صداهایی در فضا هست که گوش انسان نمی شنود چون فرکانس و بسامدش خیلی بالا یا خیلی پایین است. پس برای مطالعه و بررسی هر چیز نیاز است که انسان یک سنخیتی ایجاد کند. در مباحث سیروسلوک گفته شد یکی از راه هایی که انسان بتواند حواس و ذات خودش را تقویت کند تا چیزهایی را درک کند که مردم معمولی از درک آنها عاجزند همین سیروسلوک است. اگر کسی بگوید من می خواهم با همین چشمم خدا را ببینم باید به او گفت خودت را هم بکشی نمی توانی ببینی.

وَلَمَّا جَاءَ مُوسَى لِمِیقَاتِنَا وَکَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْکَ قَالَ لَنْ تَرَانِی وَلَکِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِی فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَخَرَّ مُوسَى صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ (۱۴۳ اعراف)

و چون موسى به میعاد ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت عرض کرد پروردگارا خود را به من بنماى تا بر تو بنگرم فرمود هرگز مرا نخواهى دید لیکن به کوه بنگر پس اگر بر جاى خود قرار گرفت به زودى مرا خواهى دید پس چون پروردگارش به کوه جلوه نمود آن را ریز ریز ساخت و موسى بیهوش بر زمین افتاد و چون به خود آمد گفت تو منزهى به درگاهت توبه کردم و من نخستین مؤمنانم.

عقل و شناخت می گوید ابتدا باید استعداد را تامین کرد. مسئله ی دوم این است که آیا نوعی زندگی بالاتر از زندگی معقول وجود دارد؟. در اینجا مسئله ی زندگی عرفانی مطرح می شود یعنی در بحث شناخت شناسی و انواع شناخت، نوعی از شناخت مطرح می شود که از شناخت عقلی بالاتر است. وقتی انسان به شناخت حسی و دنیای ظاهری قانع نشود و خواستار شناخت عالم برتری باشد وارد عالم عقل می شود و برایش این سوال مطرح می شود که آیا زندگی در حیات معقول متوقف می شود یا باز هم بالاتر می رود. زندگی بالاتر از حیات معقول حیات عرفانی است. عقل به انسان می گوید شناخت هایی بالاتر از شناخت عقلی وجود دارد که به آن شناخت عرفانی می گویند. اگر انسان مرحله به مرحله پیش برود به بالاترین، بهترین و کامل ترین نوع شناخت می رسد. در تاریخ بشریت همیشه افرادی بوده اند که فوق عقل ظاهری زندگی می کردند و مقامشان از حکما، فلاسفه و عرفا بالاتر بوده است. حکما، عرفا و فلاسفه معتقد بوده اند علمی هست که برترین علم هاست و در پی آن بوده اند. علت اینکه انسان ها بعد از یک مقدار رشد عقلی و بعد از اینکه متوجه می شوند عالم هستی فقط این طبیعت نیست و پشت دیوار طبیعت، عوالم، موجودات و حقایق دیگری هست، به دنبال عرفان و شناخت می روند این است که انسان ها بر اساس فطرتشان فرا مکانی و فرا زمانی هستند. یعنی زمان و مکان با فطرت انسان نمی خواند و فرق انسان با حیوان همین است که انسان می تواند فرا زمانی و فرا مکانی باشد. حیات حیوانی حیات مکانی و زمانی است یعنی حیوان ها فقط در زمان و مکان حال زندگی می کنند و تا زمانی که انسان ها یک زندگی این چنینی داشته باشند، زمان و مکان را نشکنند و فرا مکانی و فرا زمانی فکر نکنند زندگیشان حیوانی است. مانند زندگی گوسفندی. گوسفند ها را همین طور ردیف می کنند و وقتی یکی از آنها را می برند برای ذبح، گوسفند بغل دستی هیچ غمش نیست چون مشغول چرای خودش است و اصلا مکان و زمان آن طرف تر از خودش را نمی بیند و فقط در حال زندگی می کند. وقتی زندگی انسان حیوانی باشد همینطور است.

گرگ اجل یکایک ازین گله می‌برد       وین گله را ببین که چه آسوده می‌چرند (اوحدی)

بعضی انسان ها فقط حال خودشان را نگاه می کنند و از وضعیت مردم یمن، بحرین، فلسطین و مردم سیل زده و دچار مشکل غافل هستند و هیچ احساسی نسبت به آنها ندارند. این همان زندگی حیوانی است. شاید یک مقدار از زندگی حیوانی بالاتر آمده باشد مثلا اگر در خیابان ببیند یک نفر را سر بریدند حالش خیلی خراب شود اما یک هفته بعد دوباره به زندگی عادی اش بر می گردد. هر چه انسان رشد کند و زمان و مکان را در نوردد روحش در بعد زمان و مکان گسترش پیدا می کند و مقام انسانیت، بینش و شعورش بالاتر می آید. امیرالمومنین (ع) موجودی بودند که روحشان تمام عالم را تسخیر کرده بود یعنی به اندازه ی تمام هستی گسترش پیدا کرده بود نه فقط در بعد مکان بلکه در بعد زمان هم تا هزار سال آینده را می دیدند و برنامه ریزی می کردند. پرسیدند چرا سرتان را در چاه می برید و سخن می گویید فرمودند که مطالب و حقایقی را که به چاه می گویم در حقیقت به زمین می گویم تا این زمین فردا به آیندگان منتقل کند.

وَفِی الصَّدْرِ لَباناتٍ إِذا ضاقَ لَها صَدْرِی نَکَتُّ الْأرْضَ بِالْکَفِّ وَاُبْدِیتُ لَهَا سِرّی فَمَهْمَا تُنْبِتُ الأرْضَ فَذاکَ النَّبْتُ مِنْ بَذْری

در سینه درد دل‌ها ونیازهائی است که وقتی تنگی می‌کند زمین را باکف دست می‌شکافم و اسرارم را در آن می‌گذارم،

پس هرگاه زمین چیزی رویاند از آن بذری است که من کاشته‌ام.

می فرمایند من حقایقی را به دل زمین می دهم و این به صورت گیاه و در دل گیاه می آید و آیندگان از این گیاهان می خورند و موجودات برتری می شوند. یعنی امیرالمومنین(ع) آیندگان را می سازند. اینها حقایق و مسائل ماورایی است. امیر المومنین آینده و گذشته را می بینند و می فرمایند من در گذشته آنچنان مطالعه کردم که مثل یکی از کسانی هستم که در تاریخ زندگی می کند. این شخص روح بزرگی است که از حیوانیت بالاتر آمده و به مقام رسیده است.

گفته می شود شیعه ی امام زمان (ع) کسی است که مثل امام زمان بیندیشد یعنی آینده نگر و به فکر آینده باشد. چون وقتی انسان به آینده فکر کند عقل، هوش و روح او رشد می کند و شبیه به امام زمان(ع)  می شود. او صاحب زمان است چون به گذشته و آینده اشراف دارد. انسان در سیر مقامات معنوی خودش باید چهار چوب زمان و مکان را بشکند، در آینده و گذشته سیر کند و از گذشته عبرت بگیرد. در بعد مکان هم  شخص نسبت به اتفاقات حساسیت دارد برای مثال اگر در کهکشانی با فاصله ی ده هزار سال نوری اتفاقی بیفتد می فهمد چون جزئی از وجود او است. فقط اینطور نیست که اگر کلیه اش درد بگیرد متوجه شود بلکه تمام عالم بدن و هستی اوست پس در تمام عالم هر اتفاقی بیفتد متوجه می شود. انسان می تواند به اینجا برسد. در نوردیدن زمان و مکان حرکت تکاملی است که عرفا به دنبال همچین حقیقتی بوده اند و معتقد بودند علمی هست که اگر کسی به آن علم برسد همه ی علوم را دارد. در ادیان و مکاتب مختلف به اسامی مختلف نام برده شده است. در هند به آن ودا می گویند و کتابهایی تحت عنوان ودا در عرفان هند نوشته شده است. در قرآن این علم به عنوان حکمت بیان شده است. حکمت علمی است که به هر کس داده شود تمام علوم به او داده می شود.

یُؤْتِی الْحِکْمَهَ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَهَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثیراً وَ ما یَذَّکَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ (۲۶۹ بقره)

حکمت را به هر که بخواهد مى بخشد، و به هر کس حکمت داده شود، خیر فراوان به او داده شده است، و این را جز صاحبان خرد درنمى یابند.

انسان ها به طور فطری به دنبال این علوم بوده اند یعنی وقتی انسان ها یک مقدار از چهارچوب حس بالا تر می آمدند و به حیات معقول رو می آوردند احساس می کردند یک چنین علمی هست و به دنبال این علم بودند. این همان چیزی است که فطرت انسان به آن شهادت می دهد. این علم و این نوع زندگی که فوق ماده، تجربه و عقل است مناسب با فطرت انسان است. نشانه ی فطری بودن یک واقعیت این است که همه ی انسان ها در همه ی زمان ها و همه ی مکان ها به او توجه داشته اند. فرق امر فطری و غریزی این است که غریزی در افراد متفاوت است و آن چیزی است که انسانی است ولی در افراد شکلش فرق می کند. مثلا غریزه ی میل به غذا در همه ی انسان ها هست ولی در جوامع مختلف نوع غذا ها فرق می کند یا مثالی دیگر قدرت تکلم است که همه ی انسان ها دارند اما انواع زبان ها بسته به جوامع مختلف فرق می کند. اما امر فطری در افراد یکسان است و حتی شکلش در انسان ها فرق نمی کند. برای مثال همه ی انسان ها به پرستش گرایش دارند. آن کسی که بت می پرستد هم در اصل خدا را می پرستد اما شکل پرستش یعنی احساس ابهت و عظمت کردن در همه ی انسان ها یکی است. همه ی انسان ها میل به عبادت دارند هر چند ممکن است معبودشان فرق کند. فطرت یعنی همه ی انسان ها چه انسان های غار نشین و چه انسان هایی که در عصر فضا هستند به یک گونه به خداوند گرایش دارند. یکی در غار و دیگری در فضا وجود خدا را احساس می کند. این میل و گرایش به خدا و به پرستش در همه ی انسان ها فطرت است. فرق دیگر غریزه و فطرت این است که غریزه مربوط به جسم و فطرت مربوط به روح است. لذا غریزه تغییر میکند اما فطرت تغییر نمی کند. مثلا میل به غذا تا زمانی در انسان وجود دارد که در این بدن است. وقتی در این بدن نباشد و روح از بدن خارج شود، میل به غذا دیگر نیست. میل به شیرخوردن در کودک تا زمانی وجود دارد که او در دوران نوزادی است. غریزه مربوط به جسم و خاصیتی در یک دوره ی زمانی است. غریزه بعد از مدتی از بین می رود و تمام می شود. اما نوزاد از زمانی که در رحم است تا ابدیت احساس نیاز به یک موجود برتر می کند. این همان فطرت است. فطرت و خداشناسی یعنی احساس اینکه انسان وابسته به یک موجود عالی است. فطرت مربوط به ذات و روح است ولی غریزه مربوط به جسم است. غریزه ی مادری در زن ها و غریزه ی پدری در مرد ها در یک فصلی ایجاد می شود. قبل از آن نیست و بعد از مدتی هم از بین می رود. انسان ها بر طبق فطرت خود معتقدند دنیا، حیات و زندگی برتری از این زندگی مادی وجود دارد. قرآن به این نوع حیات می فرماید حیات طیبه. بنابراین یک حیات مادی است که همه ی انسان ها در آن زندگی می کنند اما عده ی کمی هم هستند که از این حیات مادی خسته می شوند و طالب زندگی برتر می شوند که حیات معقول است یعنی زندگی عاقلانه که عقل هدف و راه رسیدن به هدف را تعیین می کند. بالاتر از حیات معقول هم دنیایی است که فطرت انسان ها وجود چنین حیاتی را تصدیق می کند و نشانه ی فطری بودنش این است که در طول تاریخ و در همه ی زمان ها و مکان ها انسان هایی بوده اند که به طرف آن زندگی رفته اند و محبوب انسان های دیگر شده اند. در همه ی تاریخ عرفا و حکما مطلوب و آمال انسان های عادی بوده اند، همه جای دنیا به آنها گرایش داشته اند، از آنها به عظمت یاد می کردند و تمایل داشتند شبیه آنها شوند. آنها کسانی بوده اند که به دنبال فطرت های خودشان و آن حیات برتر بوده اند. قرآن و دین به این حیات مافوق عقلی حیات طیبه گفته است. اما حیات طیبه هم پایان راه نیست و همچنان ادامه دارد. یعنی وقتی انسان وارد زندگی معقول می شود حیات معقول او را به حیات طیبه و فطری می رساند همچنین وقتی وارد حیات طیبه شود حیات طیبه او را به زندگی بالاتری می رساند که دیگر در اراده و تلاش انسان نیست بلکه این زندگی از عالم بالا به انسان عرضه میشود. این زندگی حیات وحیانی است. از نظر علمی و شناختی اینطور می شود که انسان یک شناخت مادی دارد که محصولش همین زندگی عادی است، یک شناخت عقلی دارد که شناخت فلسفی است، یک شناخت ماورایی دارد که شناخت عرفانی است و عرفان به جایی می رسد که می گوید من دیگر بالاتر از این نمی توانم بروم بلکه از اینجا به بعد باید از بالا بیاید که همان وحی می شود یعنی علوم و شناخت های وحیانی از بالا می آید و خداوند می داند به چه کسی وحی کند.

…اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ …( آیه ۱۲۴ سوره انعام)

… خدا بهتر می‌داند که در کجا رسالت خود را مقرر دارد…

زندگی پیامبران و زندگی اولیای خاص خدا زندگی وحیانی است که فوق زندگی عرفا است. البته عرفا هم می توانند به این حیات برسند اما زمانی که به آن درجه ای برسند که از بالا به آنها وحی و الهام شود. نکته ای که باید به آن توجه داشت این است که این وحی و الهام با وحی تشریعی فرق می کند یعنی علم برای عده ای خاص از عرفا از بالا می آید و الهام می شود اما این وحی، وحی تشریعی نیست بلکه وحی تکمیلی است به این معنی که وحی است اما دین نمی آورد.

وَ کَلَّمَهُمْ فِی ذَاتِ عُقُولِهِمْ (نهج البلاغه)

و با عقل هایشان با آن ها تکلم می کند.

امیرالمومنین می فرمایند خداوند مردانی دارد که با آن ها در ذات عقولشان صحبت می کند. آنها انسان های برتر هستند، تلاش خودشان تمام شده و موظف بوده اند تا اینجا بیایند و از اینجا به بعد علمشان از بالا می آید. عجیب این است که وقتی انسان به آنجا برسد متوجه می شود این مراحل پایین هم از بالا می آمده یعنی زندگی و علم عرفانی، مسائل عقلی و حتی شناخت مادی هم از بالا می آمده ولی شخص متوجه نبوده است.

پس انسان تا جایی میرود که حیات طیبه او را به سعادت، زندگی ابدی و حیات عرشی می رساند. وقتی انسان به حیات طیبه برسد متوجه می شود که شناخت کامل شناخت دینی و وحیانی است و دیگر می خواهد همه چیز را حتی شناخت خود را از وحی و عالم بالا بگیرد. انسان به دنبال رسیدن به این مرحله است. راه سیروسلوک عرفان مقربین همین است که شخص وارد حیات طیبه شده، آن را طی کند و به جایی برسد که به عوالم بالا وصل شود. عرفان مقربین عرفان حق است و علوم و حقایق این عرفان فوق عرفان های معمولی، عالم مادی و فلسفه است. زندگی دینی و زندگی بر اساس شناخت دینی انسان را به عرفان مقربین می رساند و عرفان مقربین مقدمه ی رسیدن به حیات وحیانی است.

در مورد این روایت که اگر تمام پرده ها برداشته شود ذره ای به یقین امام علی (ع) اضافه نمی شود مفسرین و علمای شیعه توصیف های زیادی کرده اند. اینکه ایمان و یقین امیرالمومنین اضافه نمی‌شود نسبت به آن اصول و حقایق عالم هستی است. یعنی برای مثال نهایت یقین اینکه خداوند هست برای امیرالمومنین است اما این خدایی که هست با امیرالمومنین رفتارهای متعددی دارد یعنی فعل خداوند تجلیات بی نهایتی دارد. یک نفر می گوید من آنقدر به این حقیقتی که جلوی من است یقین دارم که اگر تمام عالم هم بگویند وجود ندارد من می‌گویم وجود دارد و آن را می بینم. این حرف به معنای این نیست که آن حقیقت با آن شخص یک رابطه دارد بلکه روابط و رفتار های متعددی دارد. عالم عرش، عالم یقین مطلق است یعنی وقتی کسی به حکمت عرشی رسید در آنجا شکی باقی نمی‌ماند. رفتارهای خداوند یک رفتار نیست بلکه کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فی‏ شَأْن است یعنی خداوند در هر لحظه یک تجلی دارد. شخص یقین دارد که این خدا است و هیچ شکی در یقینش نیست اما رفتارها و تجلیات خدا برای او بی نهایت است و او هر لحظه در یک رفتار و تجلی است. هر لحظه با یک شکلی از رفتار خدا برخورد می کند، آشنا می شود و لذت می برد. معنای صلوات همین است. اللهم صل علی محمد و آل محمد یعنی خدایا در یک چهره ی جدید و نو که پیامبر از آن لذت ببرد خودت را به ایشان نشان بده. صلوات از وصل می آید و ریشه ی آنها در علم اشتقاق یکی است. یعنی وصل شدن ها و تنوع طلبی های مکرر. پیامبر هر لحظه یک جور شادی و لذت ابدی حس می کنند. صلوات یعنی تجلیات جدید برای پیامبر از طرف خداوند که همان لذت و آگاهی جدید است. آگاهی، تنوع است یعنی وقتی انسان در مورد علم، ابدیت، شعف و حقایق عالم صحبت می کند هر لحظه از یک نگاه، تجلی و علم تازه لذت می برد. پیامبر در لذت و شعف بی نهایت است و در عین حال یقینش مطلق است و زیاد نمی‌شود. اما همین تجدید نظر ها در واقع یقین است. مثل آن جمله ای که گفته شده: من فکر می کنم پس هستم. صلوات پی در پی همین است. خواسته ی عرفا و فقها این است که رب زدنی علما یعنی علم به تجلیات الهی را در من زیاد کن.

در بهشت هم غریزه ی خوردن هست. جایی در فوق عالم بهشت هست که آنجا دیگر خوردن نیست. یعنی اولیا و عرفای بزرگ می گویند ما به غذا های بهشتی علاقه مند نیستیم بلکه آنجا حقایقی را درک می کنیم که آنها برای ما ازخود میوه های بهشتی بهتر است. چون انسان ها در بهشت بدن بهشتی دارند ایجاب می‌کند باز هم این غریزه به جسم بر گردد اما به روح برنمی گردد. هرچه به روح برگردد فطری می شود. انسان ها در بهشت بدن بهشتی دارند که غریزه ی خاص خودش را دارد ولی نوع غریزه فرق می کند. اما روح بهشتی در آنها نیست یعنی امیرالمومنین می فرمایند من بهشت را نمیخواهم من بالاتر از بهشت را میخواهم.

پیامبر یکی یکی عوالم را طی کردند و به معراج رفتند. اول از عالم مادی، بعد از آسمان اول و بعد از آسمان دوم خارج شدند. هر آسمان لایه ای از لایه ‌های وجودی انسان است. آسمان اول عالم ماده، آسمان دوم عالم برزخ، آسمان سوم عالم مثال، آسمان چهارم عالم قلب و آسمان پنجم عالم نفس است. همینطور می رود تا به عالم عرش برسد که عالم فواد است. پیامبر به عالم عرش رسید و در آنجا توانست خداوند را ببیند. وقتی کسی به آنجا برسد دیگر خودی وجود ندارد و همان چیزی است که به آن فنای فی الله می گویند. عالم عرش آخرین مرحله است که تجلیات خاص خداوند است. در عالم عرش تجلیات الهی بی نهایت است یعنی نسبت تجلیات آن با عالم ماده مثل حلقه ای است در بیابان. پیامبر به عالم عرش وارد شد و بی نهایت تجلیات الهی را دید که همه مخصوص پیامبر و مخصوص کسانی است که به آنجا و همسایگی پیامبر می رسند. یک درجه پایین تر از پیامبر شیعیان خاص هستند که به آنجا می رسند و همه در عالم عرش، یک درجه پایین تر از پیامبر اما تجلیات الهی را می بینند.

فَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَى (آیه ی۹ سوره ی نجم)

تا [فاصله‏ اش] به قدر [طول] دو [انتهاى] کمان یا نزدیکتر شد.

 این آیه در حقیقت برای همین عوالمی است که یکی یکی طی شد و همینطور رفت تا کرسی را هم گذراند و به عرش رسید که دیگر آنجا کسی نبود ولی عالم عرش عالم بی نهایت تجلیات الهی است که تمام شدنی نیست. پس آن جا تجلیات الهی را می بیند که شعف و لذت ابدی است. حقیقت لذت و شعف آنجا است. لذت های دنیایی از جمله خوردن و خوابیدن همگی احساسات و لذت های تنزل یافته است.

وقتی برای کسی که از دنیا می‌رود خیرات می کنند مثلا غذا می‌دهند این عمل خیر برای مرده به صورت یک نسیم روح نواز یا بوی خوشی که به مشامش می رسد است و از آن لذت می برد. البته بستگی به نوع خیراتی که برای او انجام داده اند دارد. هر کار

خیری برای مرده در برزخ به صورت یک اتفاق خوش آمد است که کیفیت آن برای زنده ها معلوم نیست چون قوانین خاص خودش و شکل های مختلفی دارد. مثل غذای خوش مزه ای که انسان در عالم خواب می خورد. خوابی که انسان می بیند نتیجه ی عمل اوست. ممکن است انسان در طی روز یا روز ها، ماه ها و حتی سال قبل عمل خیری انجام داده باشد که در عوالم بالاتر آنها شکل می گیرد و در عالم خواب آنگونه ظاهر می شود. گاهی هم انسان در همین عالم در خیابان راه می‌ رود یک اتفاق خوب برایش می افتد یا نعمتی به او می رسد مثلا با یک نفر رو به رو می شود که مژده ی خوبی به او می دهد. این نتیجه ی اعمال اوست. در عالم برزخ هم این اعمال ظاهر می شود که قوانینی دارد و اهل عرفان مقربین قوانینش را بیشتر و بهتر می شناسند.

ذات مثل نفس، اسم عام است و شامل همه چیز می شود. یک معنای خاص هم دارد که غیر از روح است. وقتی گفته می شود نفس من منظور روح من است. یک موقع هم گفته می شود نفس من منظور جسم من است. نفس در عربی یعنی خود.

گاهی گفته می شود من خودم آنجا بودم یعنی بدنم آنجا بود و گاهی هم گفته می شود من خودم آنجا بودم نه بدنم، یعنی شخص بدن را از خودش نمی داند. خود یک کلمه و اصطلاح عام است که شامل خیلی موارد می شود اما معنای خاصش ذات است که بدن، نفس، روح و عقل نیست. چیزی که این ‌ها را به آن نسبت می دهند مثلا می‌گویند عقل، جسم، روح، دست، پا یا گوش من، در واقع یک منی هست که این ها را به آن نسبت می دهند و خاص می شود. فرق فواد با ذات این است. ذات یک لفظ عام است اما فواد معنی خاص دارد. وقتی شخص این دو را با هم بگوید معنی خاص می‌دهد وقتی جدا بگوید معنی عام می دهد. مثل فقیر و مسکین. اگر فقیر و مسکین با هم گفته شوند معنای خاص خودش را دارد یعنی هم به فقیر بده و هم به مسکین. در حقیقت اینجا فقیر با مسکین فرق می کند. فقیر کسی است که خرج سال خودش را ندارد مسکین کسی است که وضعش از فقیر هم بدتر است یعنی غذای روز خودش را هم ندارد. اما اگر به تنهایی بیاید شامل هر دو می شود. نفس و فواد هم همین طور است به این معنی که همه ی این ها یکی است. یکبار روح من در مقابل جسم من که شامل قالب مثالی و طبیعت انسان مثل عقل، نفس و لایه های وجودی است گفته می شود یک موقع هم روح را در مقابل عقل می آورند که معنای دیگر دارد. اگر فواد را در مقابل ذات بیاورند یک معنا دارد.

همچنین ببینید

جلسه عمومی ۳ اردیبهشت ۹۸ جلسه ۳۴۳

                              …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *