معماری
خانه / استاد علوی / سخنرانی ها / جلسه عمومی ۲۴ اردیبهشت ۹۸ جلسه ۳۴۶

جلسه عمومی ۲۴ اردیبهشت ۹۸ جلسه ۳۴۶

بسم الله الرحمن الرحیم

 

         ۲۴/۲/۹۸                                                                                جلسه ۳۴۶

قبلا گفته شد که مخاطبان سالک کسانی هستند که به زندگی عادی و مادی بسنده نکرده اند، این دنیا آنها را راضی نمی کند، از دنیا، مشکلات و مسائل آن درس عبرت می گیرند و علاقمند به کمالات، دنیای معنویت و دنیاهای بالاتر از دنیای مادی هستند. این افراد می توانند اهل عرفان، سیروسلوک و کمالات لایق انسانی باشند. و کسانی که اهل دنیا هستند، زندگیشان در چهارچوب خور و خواب است، به همین دنیای مادی بسنده کرده اند و گرایشی به عوالم بالا ندارند مخاطب سالک نیستند و نه تنها مخاطب سالک نیستند بلکه اهل سیروسلوک باید از اهل دنیا و غیر خدا اعراض کنند و با آن ها همنشینی نکنند. چون وقتی انسان اهل خدا، معنویت و باطن نباشد قاعدتا تحت تاثیر شیطان و از لشگر او خواهد بود. در عالم دو جنود و حزب بیشتر نیست یا حزب الله است یا حزب شیطان است. انسان ها یا از حزب و یاران شیطان هستند یا از حزب و یاران الله. انسانی که از یاران خدا نیست باید بداند که از یاران شیطان است و شیطان عهد بسته و قسم خورده است که بشر را تا قعر جهنم ببرد. پس دشمن قسم خورده ی انسان است و تمام برنامه ی او همین است که  یارانش را به طرف آتش و جهنم دعوت می کند. انسان باید هم از شیطان و هم از یاران شیطان که اهل دنیا هستند دوری کند. آنها انسان را به قعر جهنم می برند و تا او را بی دین نکنند دست بر نمی دارند. با کسی که اهل خدا، اهل معنا و دین نیست نمی توان یک زندگی مسالمت آمیز داشت. البته در دستورات اسلامی هست تا زمانی که آنها تعرض نکرده اند دین داران هم تعرض نمی کنند ولی باید به این توجه داشت که اهل شیطان و گمراهان حتی اگر در ظاهر با مومنان دشمن نباشند در باطن برای آنها نقشه می چینند و شیطان از طریق آنها برای مومنان دام پهن می کند. راهبرد بزرگ شیطان این است که تا انسان ها را بی دین نکند دست بر نمی دارد. از طریق یاران خودش می آید اطراف انسان را می گیرد و کم کم افکار شیطانی را القا می کند. مثلا اینکه  همش که خدا نمی شود آدم باید خوب و مومن باشد ولی همش خدا هم که نمی شود. کم کم به جایی می رسد که می گوید کسانی را که نماز می خوانند مسخره می کند. یا به کسانی که غیبت نمی کنند می گویند آدم خشکی است و همینطور برچسب می زنند و اصطلاحاتی به کار می برند که افراد را متهم کنند. کم کم انسان ها را به طرف خودشان می کشانند و تا قعر جهنم می برند. در حقیقت مثل این است که وقتی کسی در حال پرت شدن و سقوط است دستش را به هر کسی داده باشد او را هم با خودش به پایین می کشاند. بنابراین نباید با اهل دنیا دوستی کرد چون شیطان و اصحاب او هم این کار را می کنند و خواه نا خواه انسان را به قعر جهنم می کشانند. سالک باید با این چنین افرادی قطع رابطه کند و شرط اول سیرو سلوک است. در قرآن هم در شرح حال کسانی آمده است که به پیامبر ایمان می آوردند ولی یاران بد آنها را به پایین می کشاندند و دوباره کافر می شدند.

وَیَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَىٰ یَدَیْهِ یَقُولُ یَا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلًا. (آیه ۲۷ سوره فرقان)

و روزی که شخص ظالم پشت دست حسرت به دندان گرفته و گوید: ای کاش من (در دنیا) با رسول حق راهی (برای دوستی و طاعت) پیش می‌گرفتم.

یَا وَیْلَتَىٰ لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانًا خَلِیلًا. (آیه ۲۸ سوره فرقان)

وای بر من، ای کاش که فلان (مرد کافر و رفیق فاسق) را دوست نمی‌گرفتم.

لذا وقتی انسان در مسیر قرار می گیرد باید از این گروه جدا شود و دوری کند.

اوحدی شاعر گفته است:

گرگ اجل یکایک ازین گله می‌برند     وین گله را ببین که چه آسوده می‌چرند

امیرالمومنین (ع):

فَمَا خُلِقْتُ لِیَشْغَلَنِی أَکْلُ الطَّیِّبَاتِ کَالْبَهِیمَهِ الْمَرْبُوطَهِ هَمُّهَا عَلَفُهَا، أَوِ الْمُرْسَلَهِ شُغُلُهَا تَقَمُّمُهَا، تَکْتَرِشُ مِنْ أَعْلَافِهَا وَ تَلْهُو عَمَّا یُرَادُ بِهَا، أَوْ أُتْرَکَ سُدًى أَوْ أُهْمَلَ عَابِثاً أَوْ أَجُرَّ حَبْلَ الضَّلَالَهِ أَوْ أَعْتَسِفَ طَرِیقَ الْمَتَاهَهِ. (نهج البلاغه)

مرا براى آن نیافریده اند که چون چارپایان در آغل بسته که همه مقصد و مقصودشان نشخوار علف است، غذاهاى لذیذ و دلپذیر به خود مشغولم دارد یا همانند آن حیوان رها گشته باشم که تا چیزى بیابد و شکم از آن پر کند، خاکروبه ها را به هم مى زند و غافل از آن است که از چه روى فربه اش مى سازند. و مرا نیافریده اند که بى فایده ام واگذارند، یا بیهوده ام انگارند، یا گمراهم خواهند و در طریق حیرت سرگردانم پسندند.

اهل دنیا اینگونه اند که تمام غصه و تلاششان این است که چیزی  پیدا کنند، بخورند و بخوابند. در جایی دیگر هم امیرالمومنین می فرمایند اینها بین مستراح و آشپزخانه رفت و آمد می کنند. یعنی جز خور و خواب هیچ نمی فهمند. این مباحث برای کسی است که می خواهد اهل دنیا نباشد که در حد همین خور و خواب از خاک آمده و به خاک می رود و از گهواره تا گور هیچ رشدی نمی کند. اهل سیروسلوک باید سعی کنند که نه تنها اینطور نباشند بلکه از این گروه دوری کنند.

 با طالبان دنیی دون دوستی مکن     کز روی عقل دشمن خود را مسخرند (اوحدی)

این افراد عقلشان در همین حد است که تسلیم دشمن خودشان یعنی شکم و هوا و هوس شوند. بدترین دشمن انسان هوای نفس است که اینها تسلیمش هستند. یک نفر به جایی رسیده بود که درکمال وقاحت می گفت من می خواهم زیر نفوذ آمریکا باشم باید چه کار کنم. دلم می خواهد آمریکا بر من حکومت کند. با چنین کسی که به اینجا رسیده است و می خواهد مسخر و تسلیم دشمن خود باشد دوستی کردن جایز نیست.

کمتر ز مار و مور شناس آن گروه را     کز بهر مار و مور تن خود بپرورند (اوحدی)

اهل دنیا این بدنی را که فردا قرار است غذای مار و مور شود پرورش می دهند اما برای روح ارزش قائل نیستند.

تو را دامن اگر از برگ گل هم پاک تر باشد    مشو با ناکسان همدم که صحبت را اثر باشد

شرط اول این است که انسان طالب معنویت باشد. وقتی انسان طالب معنویت، آخرت و رشد شد اولین چیزی که او را بیدار می کند همین است که می بیند در دنیا به راحتی یک نفر می میرد، مریض می شود، سرطان می گیرد یا مثلا بسیاری از موجودات زیبا و حتی یک کودک دو ساله بی هیچ گناهی نابود می شوند. وقتی دنیا اینگونه است انسان عبرت بین را بیدار می کند تا بفهمد که باید خودش را نجات دهد. وقتی انسان به این دنیا قانع نشود و بفهمد که این دنیا جای سعادت و لذت ابدی نیست و از طرف دیگر فطرت و وجدانش نمی پذیرد موجودی باشد که چند صباحی زندگی کند و بعد پودر و نابود شود خودش می پذیرد که من می توانم تا ابد زنده باشم. وقتی انسان این را فهمید و به اینجا رسید اولین سوالی که برایش پیش می آید این است که اگر این دنیا، دنیای زودگذری است که خوشی ها و غم هایش ارزشی ندارد و هیچ کدام پایدار نیست پس نمی توان به آن دل خوش کرد و باید دنیایی باشد که من بتوانم به آن دنیا بروم و از رنج ها، مشکلات و محدودیت ها نجات پیدا کنم. همه ی انسان ها در این موضوع مثل هم هستند و هیچ فرقی بین شاه، گدا، کافر، مومن و خدا پرست نیست. همه به دنبال این هستند که چه باید کرد و چگونه باید زندگی کرد. اول راه و اولین مرحله در سیروسلوک هم آگاهی، بیدار شدن و مطرح شدن این سوال است که چگونه باید زندگی کرد و زندگی ایده آل و بهتر چیست. برای پاسخ به این سوال هر انسانی تعریفی دارد که بستگی به شناخت، دید و رشد فکری اش دارد. برای مثال کسی که دنیا را فقط یک آمد و شدن می داند و می گوید قبل از دنیا عدم بوده است و بعد از دنیا هم هیچ چیز معلوم نیست، زندگی بهتر را یک جور معنی می کند و آن کسی هم که معتقد است انسان ها قبل از اینکه به این دنیا بیایند عوالمی را طی کرده اند و چند صباحی اینجا مسافرند زندگی ایده آل را یک جور معنی می کند. بنابراین وقتی سوال می شود زندگی ایده آل چیست در جواب باید گفت زندگی ایده آل یک چهار چوب یا قالب فرم بندی شده نیست و بستگی دارد به اینکه هر شخص، ایده آل را در چه می بیند و هدفش چیست. در واقع هدف است که تعیین می کند زندگی ایده آل چیست. انسانی که بیدار شده است، به این زندگی عادی راضی نیست و به دنبال زندگی بهتر است اولین سوالی که برایش پیش می آید این است که زندگی ایده آل چیست. وقتی انسان هدفی داشته باشد برای رسیدن به آن هدف باید راهی را طی کند. هر هدفی یک راهی دارد. اینجاست که شخص متوجه می شود اگر یک زندگی ایده آل می خواهد باید در اولین قدم هدفش را در زندگی مشخص کند. بعضی هدف ها قابل دسترس هستند بعضی هدف ها هم قابل دسترس نیستند و فقط خیال پردازی اند. برای اهدافی که قابل دسترس است باید تفکر و تدبر کرد. از همین جا به مسئله ی شناخت می رسیم. انسان برای رسیدن به ایده آل باید هدفش را مشخص کند و برای مشخص کردن هدفش باید تعقل و تدبر کند چون اهداف زیاد است نمی توان به سرعت و سادگی هدف را تعیین کرد. هر شخص باید بر مبنای استعداد ها و ظرفیت هایش از بین اهداف متعدد، هدفی را برگزیند. اینجا مسئله ی شناخت پیش می آید.

وقتی شخص تصمیم گرفت زندگی خوبی داشته باشد و مانند حیوانات در چهارچوب مادیات و امور زود گذر محبوس نباشد برای پیدا کردن هدف زندگی چاره ای جز تعقل ندارد. به این ترتیب شخص در سیروسلوک به شناخت و شعور می رسد. اینکه چه علم و شناختی صحیح تر و کامل تر است و می تواند حقایق را نشان دهد. چون شناخت، فهم و اندیشه می تواند ناقص یا کامل و صحیح یا غلط باشد وقتی شخص می خواهد ایده آل زندگی اش را پیدا کند این سوال برایش پیش می آید که از کجا باید فهمید که فهم و عقل من می تواند به شناخت صحیحی برسد و دچار وهم و خیال نشود. تمام کسانی که در زندگی دچار اشتباه می شوند با عقلشان پیش می روند اما چون عقلشان خطا کرده است و به شناخت صحیح و کامل نرسیده است موفق نمی شوند. پس شخص به این نتیجه می رسد که باید عقل و شناختم را درست کنم. حوزه ی شناخت شناسی به همین معنا است که انسان چگونه باید به شناختی صحیح و کامل برسد. بسیاری از افراد آگاهی صحیح و کاملی دارند ولی به علمشان عمل نمی کنند. سالک کسی است که می‌خواهد سیروسلوک کند و به مقامات بالا برسد. پس با این سوالات و مشکلات یکی بعد از دیگری رو به رو می شود. سوال اول این است که زندگی ایده آل چیست. بعد متوجه می شود برای فهم زندگی ایده آل باید ایده‌آل را بفهمد. سپس با مطالعه و تحقیق متوجه می شود خیلی از اهدافش را اشتباه مشخص کرده چون شناخت هایش ناقص بوده است. پس نتیجه می گیرد باید اول شناختش را درست کند. بعضی شناخت ها درست و بعضی ها غلط است. بعضی شناخت ها هم با وجود درست بودن ناقص است و حتی انسان به بعضی شناخت ها هم که کامل است عمل نمی کند.

گر آنها که میگفتی کردمی     نکو سیرت و پارسا بودمی (گلستان سعدی)

کدام شناخت است که انسان را وادار به عمل می کند؟

 در بحث شناخت شناسی فرض بر این است که مخاطبین متدین به دین اسلام و مدعی تشیع هستند. بنابراین از بسیاری مطالب که مخصوص کسانی است که این خصوصیّات را ندارند صرف نظر می شود. برای مثال اگر مخاطب بحث ها یک انسان کافر باشد، بحث از اینجا شروع نمی شود و خیلی شاخ و برگ پیدا می کند که شامل موضوعات فلسفی، افکار و نظریات فیلسوفان، اشکالات مطرح شده و غیره می شود. اما چون مخاطبان کسانی فرض می شوند که وارد سیروسلوک شده اند و در آینده در طول این سیروسلوک قرار است فیوضاتی به آنها برسد، برای مثال خداوند مسئولیت هایی برایشان قرار دهد، افرادی سر راهشان قرار گیرند و استاد، پیر یا امام المتّقین شوند، بحث جمع بندی و از اینجا شروع می شود که شناخت انواع و اقسام دارد. شناخت علمی، فلسفی، دینی از انواع شناخت ها هستند که در این شناخت ها هم شناخت صحیح یا غلط و شناخت کامل یا ناقص وجود دارد. بهترین شناخت، شناختی است که از خداوند و عالم بالا گرفته شده است. در شناخت شناسی اثبات می شود که کامل ترین، عالی ترین و قابل اعتماد ترین شناخت ها شناختی است که از منبع وحی نازل شود که در واقع شناخت دینی است. شناخت، آگاهی و عقل دینی که برپایه ی وحی باشد. بنابراین وقتی انسان می خواهد قدرت شناختش را برای دست یابی به هدف بالا ببرد در مورد حقیقت و پدیده ی شناخت بحث می کند و به این نتیجه می رسد که از بین انواع و اقسام شناخت، بهترین و کامل ترینش شناخت دینی است. وقتی این نتیجه گیری حاصل شود همه ی سوالات از طریق وحی جواب داده می شود. یعنی از وحی و دین پرسیده می شود که زندگی ایده آل چیست. و پاسخ این است که زندگی بر اساس آموزه های وحی، دین و عقل ایده آل است. عقل و دین در اینجا کنار هم و مکمل هم هستند. دین یک زندگی عاقلانه به انسان ارائه می کند و عقل تابع دین می شود. واژه ی حیات معقول یعنی زندگی عاقلانه بر اساس عقلی که پذیرفته است باید تحت تاثیر وحی و آموزه های الهی باشد. در بحث شناخت درجه بندی هایی مطرح می شود از جمله شناخت سطحی، عمقی، کیفی و کمی. شناختی کامل است که انسان را به عمل وادار کند. نه مانند شناخت یک عالم بی عمل. شناختی که خداوند به انسان منتقل می کند شناخت بهتری است از این جهت که چون خداوند انسان را دوست دارد، خیر خواه اوست و به او نیازی ندارد، علمش را بی دریغ در اختیارش قرار می دهد. اما صحیح بودن این شناخت به این دلیل است که او خالق عالم است و قوانین و حقایق آن را می شناسد. هر کس دیگری که به انسان علمی دهد آن علم ناقص است. از نظر عقلی هیچ کس حق ندارد به کس دیگری دستور یا سفارش دهد. مثل اینکه به یک بیمار دستور دهد که فلان دارو را بخور. چون ممکن است این دارو یک مشکلش را حل کند ولی مشکل دیگری برایش ایجاد ‌کند. حتی هیچ پزشکی هم نمی تواند بگوید دستوری که من می دهم یقینا دستور کاملی است چون ممکن است برای مثال یک دارو برای گوش خوب باشد ولی عوارض جانبی هم داشته باشد و مشکلات دیگری ایجاد کند. یک نفر فقط زمانی می تواند یک دستور اخلاقی، فقهی، اجتماعی یا سیاسی صادر کند که بگوید من تمام عالم را می شناسم و وقتی دستوری می دهم آثارش را در تمام عالم می بینم. در غیر این صورت نمی تواند دستور صادر کند. از کجا معلوم است دارویی که برای یک بیمار تجویز می شود برای مثال درد سرطانش را خوب کند ولی دردهای دیگری برایش ایجاد نکند. لذا کسی می‌تواند تجویز کند که دارو، بیمار، اثر دارو بر بیماری، عواقب و عوارض دارو را بشناسد. بنابراین همه ی دستوراتی که می دهند نسبی است. علمی که از طرف خداوند متعال می آید علم کامل است که با توجه به اولیا می آید. در بحث سلسله ی اولیا این مطلب هست که هر چه در مورد اولیای خدا گفته می شود در مورد خداوند نیز گفته می شود. اولیا با خداوند هیچ فرقی ندارند. آن ها به غیر از علم، قدرت هم دارند. حتی اگر ولی خدا هیچ اطلاعی نداشته باشد ولی دستور دهد این سم را بخور تا خوب شوی اگر شخص آن سم را بخورد خوب می شود. چون ولی خدا فقط علم ندارد بلکه حق تصرف هم دارد.

از سبب سوزیش من سوداییم     در خیالاتش چو سوفسطاییم (مثنوی)

یعنی وقتی ولی خدا به کسی دارویی دهد و دستور دهد بخور تا سرطانت خوب شود در حالی که همه ی پزشکان بگویند این دارو سرطان زاست، اگر شخص دارو را بخورد خوب می شود. بنابراین چون خداوند، هم علم و هم قدرت دارد و دارویی که ضد سرطان است را خود او ضد سرطان کرده، می‌تواند کاری کند دارویی هم که سرطان زاست ضد سرطان شود.

شناخت شناسی در دوره ی علم الیقین مطرح می شود و به طور مفصل به اینکه حقیقت شناخت و ادراک چیست پرداخته می شود. شناخت شناسی همچنین شامل مباحث مربوط به انواع، درجات، کمیت، کیفیت علوم و رابطه ی علوم با یکدیگر می شود.

ارزش کافری که در پی سیروسلوک است از مسلمانی که در پی سیروسلوک نیست بیشتر است. یعنی نزد خداوند ارزش شخصی که به دنبال حقیقت است بیشتر از کسی است که ادعا می کند من به حقیقت رسیده ام. مومن واقعی کسی است که به دنبال کمال و طلب آخرت باشد.

هرآنگه که گویی که دانا شدم        به هر دانشی بر توانا شدم         

           چنان دان که نادان تری آن زمان       مشو بر تن خویش بر بدگمان (فردوسی) 

 هر وقت کسی بگوید من مجتهد شدم و دیگر درس نمی خوانم باید بداند که از هر زمانی نادان تر است.

هر که آخر بین بود او مومن است      هر که آخور بین بود او کافر است

او که این دنیا را می بیند کافر است و او که به دنبال حقیقت و آخرت است مومن است. نباید هر کس که نماز خواند بگوید من که الحمد لله رسیده ام و بیشتر از این نیاز نیست. این همان آخور بین می شود، یعنی در جا زده و ایستاده است. مومن کسی است که همواره در حال حرکت است. لذا کسی که در ظاهر کافر است ولی به دنبال حقیقت است در عالم باطن مومن به حساب می آید چون به دنبال کمال و حقیقت است. بحث به اینجا رسید که بعد از اینکه انسان از مرحله ی حیوانیت بیرون آمد، راضی به این دنیای پست نبود و طالب سیروسلوک شد، برای رسیدن به کمالات معنوی به دنبال زندگی ایده آل یا همان سبک زندگی است. یعنی اینکه انسان چگونه باید زندگی کند. ادعا این است که روش عرفان مقربین بهترین سبک زندگی است چون در این زندگی انسان لحظه به لحظه در حال رشد است.

دعای ابوحمزه ثمالی نعمت بزرگی است. اگر در این عالم هیچ پیامبری نیامده بود همین دعای ابوحمزه ثمالی امام سجّاد علیه السلام کافی بود تا تمام عالم را به بهشت ببرند. این دعا معارف و حقایقی دارد که امام سجاد علیه السلام درمیان تمام اولیای الهی می درخشد. در روایت آمده است عظمت امام سجاد علیه السلام تمام صحرای محشر را به سبب این دعا می گیرد. کسانی که چله دارند شبی یک صفحه را با معنایش بخوانند. امام سجاد علیه‌السلام در حقیقت از طرف شیعیان و به نمایندگی از آنها صحبت می کنند تا همه یاد بگیرند با خداوند چگونه صحبت کنند. وقتی می فرمایند خدایا نکند مرا از مجالس علما دور دیدی که به من توجه نمیکنی، یعنی انسان نباید از مجالس علما دور شود. یا وقتی می فرمایند من کسی هستم که برای گناه رشوه دادم معلوم است که ایشان از طرف خودشان صحبت نمی کنند چون امام سجاد علیه السلام که هرگز رشوه نمی دادند. مثال های دیگر اینکه می فرمایند من گناهان کبیره را مرتکب شدم، من کسی هستم که وقتی گناه را دیدم به طرف گناه دویدم. امام سجاد علیه السلام از طرف شیعیان با خداوند صحبت می کنند، شفاعت می کنند و می گویند من امام اینها هستم، هر بلایی که می خواهد سر اینها بیاید باید سر من بیاید.

همچنین ببینید

جلسه عمومی ۳۱ اردیبهشت ۹۸ جلسه ۳۴۷

بسم الله الرحمن الرحیم        جلسه ۳۴۷              …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *